لبریز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لبریز. [ ل َ ] (نف مرکب ) پر. لبالب . مالامال . چنانکه از سر بخواهد شدن . طفحان : اناء طفحان ؛ خنور لب ریز، سرریز. نسفان : اِناء نسفان ؛ آوند پر و لب ریز. قدح دمعان ؛ کاسه ٔ لبریز. (منتهی الارب ) : چون گرگ و روباه دندان طمع تیز و انبان حیله لبریز. (مجالس سعدی ). دیگ شکم از طعام لبریز مکن گر کاه نباشد ز تو کهدان از تست . میرالهی همدانی . ز اشک روان دیده ٔ مظلومان این نیست مردمی که کشی ساغر آهسته تر بنوش که لبریز است گلگون قدح ز خون دل مضطر. حاج سید نصراﷲ تقوی . افراط؛ لبریز گردانیدن توشه دان [ از توشه ] و حوض از آب . (منتهی الارب ).