لبس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لبس . [ ل ِ ] (ع اِ) جامه . پوشش . (منتهی الارب ). پوشاک . لباس : نه لبسی نکو و نه مال و نه جاه پس این غنجه کردن ز بهر چراست . خفاف . به دست شرع لبس طبع میدر گر خردمندی به آب عقل حیض نفس میشوی ار مسلمانی . خاقانی . چو طاوست چه باید لبس اگر باز هوا گیری چو خرگوشت چه باید حیض اگرشیر نیستانی . خاقانی گفت لبسش گر ز شعر ششتر است اعتناق بی حجابش خوشتر است . مولوی . چو طاعت کنی لبس شاهی مپوش چو درویش مخلص برآور خروش . سعدی . اگر بر کناری برفتن بکوش وگر در میان لبس دشمن بپوش . سعدی . - لبس العظم ؛ ضریع. رجوع به ضریع شود. - لبس الکعبه ؛ پوشش خانه . - لبس الهودج ؛ پوشش آن . کجاوه پوش . (منتهی الارب ). ◄ پوست تنک سر. سمحاق . ◄ نوعی از جامه . (منتهی الارب ).
لبس . [ ل َ ] (ع مص ) پوشانیدن کار را بر کسی . (منتهی الارب ). پوشیدن . (زوزنی ). التباس . مشتبه ساختن . (منتهی الارب ). ◄ شوریده کردن بر کسی . (زوزنی ) (تاج المصادر). ◄ پوشانیدن چیزی به آمیختن چیزی دیگر به وی . (ترجمان القرآن جرجانی ). آمیختن تاریکی به روشنایی . منه قوله تعالی : و للبسنا علیهم مایلبسون . و فی رأیه لبس ؛ ای خلط. (منتهی الارب ). ◄ (اِ) مکر. حیله .
لبس .[ ل ُ ] (ع مص ) پوشیدن جامه . (منتهی الارب ). پوشیدن . (تاج المصادر). مقابل خلع. کندن . بیرون کردن . ◄ برخورداری گرفتن از زن زمانی . لبس قوماً کذلک ؛ ای تملی بهم دهراً. لبست فلانةُ عمره ؛ تمام جوانی آن مرد با وی بود. (منتهی الارب ). صاحب کشاف اصطلاحات الفنون گوید: لبس بضم لام و سکون باء یک نقطه در زیر، در لغت جامه پوشیدن و در اصطلاح سالکان : لبس صورت عنصریه . لباس حقائق روحانیه و لبس بفتح لام و سکون باء پوشیدن و آشفته کردن کار بر کسی و قریب است به این آنچه در لطائف اللغات آورده که لبس بالضم در اصطلاح صوفیه : عبارت است از صورت عنصریة که متلبس میشود بدان صورت حقایق روحانیة و از این قبیل است لبس حقیقة الحقایق بصور انسانیة - انتهی . ◄ (اِ) پوشش .