لج
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(لَ) (اِ.) لگد، تیپا.<br>
فرهنگ فارسی معین
(لَ) (اِ.) لگد، تیپا.
(لَ) [ ع. لجُ ] (مص ل.) ستیزه کردن، پافشاری در عناد و کینه. ؛ سرِ ~ ~افتادن (کن.) عصبانی شدن، مخالفت کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لج . [ ل َج ج ] (ع اِمص ) ستیزه . ستهندگی . ستیزه کردن . (منتخب اللغات ). لجاجت . (آنندراج ). لجاجت و شق نقیض . (برهان ). - لج افتادن با کسی ؛ با وی بستیزه برخاستن . به لج افتادن . - امثال : اللج شوم : چه رها کن رو به ایوان و کروم کم ستیز اینجا بدان کاللج ّ شوم . مولوی . ◄ (مص ) آواز کردن . ◄ کشتی درمیان لجه درآمدن . (منتخب اللغات ).
لج . [ ل ُج ج ] (ع اِ) گروه بسیار. ◄ میانه و معظم آب . (منتهی الارب ). آب بسیار. ژرف ترین موضع دریا. (منتخب اللغات ). ◄ شمشیر. ◄ جَمل اَدهم لُج ّ؛ شتر نیک سیاه . ◄ کرانه ٔ رودبار. ◄ جای درشت از کوه . (منتهی الارب ). ◄ لُجّه .
لج . [ ل ُج ج ] (اِخ ) نام تیغ عمروبن العاص . (منتهی الارب ).
واژگان فارسی سره واژهدان
یکدندگی، سرسختی، ستیزه، پافشاری