لجن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(لَ جَ) گل سیاه که در ته مرداب، جوی و آبهای راکد میماند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(لَ جَ) گل سیاه که در ته مرداب، جوی و آبهای راکد میماند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لجن . [ ل ِ ج ِ ] (اِخ ) دهی جزء دهستان اوزوم دل بخش ورزقان شهرستان اهر، واقع در ١٣٥٠٠ گزی باختر ورزقان و ٤ هزارگزی شوسه ٔ تبریز به اهر. جلگه . معتدل . دارای ٦٠٣ تن سکنه . آب آن از چشمه . محصول آنجا غلات و حبوبات . شغل اهالی زراعت و گله داری . صنایع دستی جاجیم بافی و راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤).
لجن . [ ل َ ج َ ] (اِ) لژن . (لغت نامه ٔ اسدی ). گل سیاه که در تک حوض و جوی و آبهای خفته پدید آید. گل سیاه یا مطلق گل . گل سیاه و تیره ٔ ته حوض و جوی آب و غیره . لوش . حماء. حمرَده . خلیش . حرمد. خرّه . خرّ. (سروری ). حال . غلیژن . لجم . (برهان ) : پیش دست تو مگر لاف سخا زد ورنه بحر را بهر چه در حلق نهادند لجن . رفیعالدین لنبانی (از آنندراج ). آن آبهای صافی را همچون لجن و درد مکدر کرده است . (بهاءالدین ولد). ولیک عذر توان گفت پای سعدی را در این لجن که فروشد نه اولین پاییست . سعدی . ◄ (ص ) برخی هر چیز را که گل آغشته شده باشد لجن میگویند. (برهان ). آغشته بود به گل . (فرهنگ اسدی ) . - لجن بهشت ؛ احمق و گول . (آنندراج ).
لجن . [ ل َ ج َ ](ع اِ) برگ کوفته و با آرد آمیخته . (منتهی الارب ).
مترادف و متضاد واژهدان
کثافت، گل، لای، لجم، لجمه، وحل بدنام، فاسد، کثیف، هرزه
واژگان فارسی سره واژهدان
لژن