لحی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لحی . [ ل َح ْی ْ ] (ع اِ) جای ریش از مردم و جز آن . هما لحیان، اَلْح علی اَفْعُل جمع، الا انهم کسروا الحاء لتسلم الیاء و جمع الکثیر لحی علی فعول مثل ظبی و دلی . (منتهی الارب ). جای ریش در فک اسفل . دو استخوان زیر و زبر دهان که دندانها بر آن روید. لَحْیان تثینه ٔ آن . دندان خانه . رجوع به دندان خانه شود: شکستگی سنة و دندان خانه که به تازی اللحی گویند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). استخوان زنخ . زَفَر.
لحی . [ ل ُحی ی ] (ع اِ) ج ِ لَحْی (جمع کثیر). (منتهی الارب ).
لحی .[ ل َح ْی ْ ] (ع مص ) پوست از درخت باز کردن . (منتهی الارب ). پوست از چوب باز کردن . (تاج المصادر). ◄ نکوهش و ملامت کردن . (تاج المصادر) (زوزنی ). نکوهیدن . (منتهی الارب ). لحی اﷲ فلاناً؛ زشت روی کند و دور گرداند او را از نیکی و لعنت کند. (منتهی الارب ).