لخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(لُ) (اِ.) نک لوخ.<br>
فرهنگ فارسی معین
(لُ) (اِ.) نک لوخ.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لخ . [ ل َ خِن ْ ] (ع ص ) (بعیرٌ...)، شتر که یک زانوی آن از دیگری بزرگتر باشد. (منتهی الارب ).
لخ . [ ل َخ خ ] (ع مص ) سخن سربسته و مشتبه گفتن . ◄ رسیدن به کوه و برآمدن بر آن . ◄ میل کردن در حفر و کج و مائل کندن . ◄ خوشبویی آلودن . ◄ بسیاراشک شدن چشم . ◄ طپانچه زدن . ◄ پرسیدن خبر را و طلب تمام خبر کردن و کوشش کردن در آن . (منتهی الارب ).
لخ . [ ل ُ ] (اِ) کخ است و آن علفی باشد که در آب روید و تیزی دارد بر سر آن مانند پشم چیزی جمع شده و آن را داخل آهک رسیده کنند و در حوضها بکار برند واز آن علف حصیر بافند و در خراسان با آن خربزه آونگ کنند و در هندوستان به خورد فیل دهند. (برهان ). بردی . پیزر. پاپیروس . گیاهی است که بدان بوریا بافند و آن برکناره ٔ آبها روید. (غیاث ). دُخ . دُوخ . لویی . کَرَک (در لهجه ٔ قزوین ). جگن . گیاهی است در آب روید و سرش چون پشم خوشه دارد و گستردنی بافند : گفتی که بترسد ز همه خلق سنائی پاسخ شنو ار چند نه ای درخور پاسخ آن مست ز مستی بترسد نه ز مردی ورنه بخرد نیزه ٔ خطی شمرد لخ . سنائی . جوالح ؛ آنچه از سرهای نی و لخ هوا گیرد چون ذره و مانند آن . (منتهی الارب ). عنقر [ ع َ ق َ / ق ُ ]، ... لخ مادامی که سپید باشد یا عام است یا بیخ ِ لخ و بیخ هر چیزی . (منتهی الارب ).