لخشه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لخشه . [ ل َ ش َ / ش ِ ] (اِ) شَرَر. (مجمل اللغة). شعله ٔ آتش . اخگر. (برهان ) (غیاث ). لخچه . رجوع به لخچه شود : آتش عشق را ز بس سوز است آه شعله است، غم بود لخشه . اورمزدی (از جهانگیری ). ◄ سرشک آتش . (مجمل اللغة). سرشک آتش و آن قطره هایی است که از یک سر چوب تر بر آتش ریزد. (برهان ). ◄ نوعی از آش آرد. لخشک . (برهان ). لاخشه . لاکچه . لاکشه . جون عمه . لطیفه . رجوع به لخشک شود. ◄ لغزیده و پای از پیش به در رفته . (برهان ). ◄ (اِمص ) لرزه . جنبش . در تداول عامه، لرزه ٔ در تن از غیرت . لرزه ٔ سخت که اعضا را چون دست و سر و تن جدا جدا بلرزاند: لخشه به تنم افتاد؛ سخت لرزیدم . - لخشه به سی و سه بند کسی افتادن ؛ سخت لرزیدن از ترس .