لخشیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لخشیدن . [ ل َدَ ] (مص ) لغزیدن . شخشیدن . لیزیدن . لیز خوردن . سر خوردن . پای از پیش بدر رفتن و افتادن . (برهان ) : چون عذار رومی روز بدرخشید و قدم زنگی شب بلخشید پیر با صبح نخستین هم عنان شد... (مقامات حمیدی ). از تو بخشودن است و بخشیدن از من افتادن است و لخشیدن . سنائی . جهان را هر دو چون روشن درخشید ز یکدیگر مبرید و ملخشید. نظامی . بپوستین تن لرزان ما به دی دریاب ز ما بود همه لخشیدن از تو بخشیدن . نظام قاری (دیوان البسه ص ١٠٣). - امثال : از خردان لخشیدن از بزرگان بخشیدن . ◄ درخشیدن . اشتعال : گفتند مارج لهب صافی باشد، درفش و لخشیدن آتش که به آن دودی نباشد. (تفسیر ابی الفتوح ج ٥ ص ٣٩٧). لانها تتلظی ای تشتعل ؛ برای آنکه لخشد. (تفسیر ابوالفتوح ج ٥ ص ٣٩٧).