لرزلرزان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لرزلرزان . [ ل َ ل َ ](نف مرکب، ق مرکب ) در حال لرزش . مرتعش : گرفتار و دل زو شده ناامید روان لرزلرزان به کردار بید. فردوسی . تنش لرزلرزان به کردار بید دل از جان شیرین شده ناامید. فردوسی . به پاسخ سخن لرزلرزان شنید زروان گنهکاری آمد پدید. فردوسی . بپوشید پس جوشن و برنشست میان یلی لرزلرزان ببست . فردوسی . رخش زرد گشته هم از بیم شاه تنش لرزلرزان و دل پرگناه . فردوسی . سیاوش به پرده درآمد به درد تنش لرز لرزان و رخساره زرد. فردوسی . کمان را به زه کرد پس اشکبوس تنی لرزلرزان و رخ سندروس . فردوسی . همی لرزلرزان شده دشت و کوه زمین شد ز نعل ستوران ستوه . فردوسی .