لمح
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(لَ) [ ع. ] (مص م.)<BR>۱- دزدیده و باشتاب به چیزی نگاه کردن.<BR>۲- درخشیدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(لَ) [ ع. ] (مص م.) ۱- دزدیده و باشتاب به چیزی نگاه کردن. ۲- درخشیدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لمح . [ ل َ ] (ع ص، اِ) امربارز و آشکار. یقال : لارینک لمحاً باصراً؛ ای امراً واضحاً. (منتهی الارب ). ◄ (اِمص ) چشم زد. - لمح ٌ باصر ؛ نگاه تیز. - لمح ِ بصر ؛ چشم زدن . چشم بر هم زدن . لمح العین : مکن هرگز بدو فعلی اضافت گر خرد داری بجز ابداع یک مبدع کلمح العین او دانی . ناصرخسرو.
لمح .[ ل َ ] (ع مص ) نگریستن . (دهار) (زوزنی ) (تاج الصادر). نگریستن و دیدن به نگاه خفی و پنهان . (منتهی الارب ). دیدن به نظر سبک . (منتخب اللغات ). لمذ. (منتهی الارب ). ◄ درفشیدن برق . درخشیدن برق . (زوزنی ). درخشیدن برق و ستاره . (منتهی الارب ). درخشیدن . (ترجمان القرآن جرجانی ). لمحان . تلماح . (منتهی الارب ).