لمع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لمع. [ ل ُ م َ ] (ع اِ) ج ِ لُمْعة . (اقرب الموارد) : توقع از ایام ایشان داشتن به لمع سراب مغرور شدن است . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). چون مرا ماهی برآمد با لمع پس چرا باشم غباری را تبع. مولوی . آبگینه هم بداند از غروب کآن لمع بود از مه تابان خوب . مولوی . وآن طبیب و آن منجم در لمع دید تعبیرش بپوشید از طمع. مولوی . موسیا کشف لمع بر که فراشت آن مخیل تاب تحقیقت نداشت . مولوی . زآنکه آن تقلید صوفی از طمع عقل او بربست از نور لمع. مولوی .
لمع. [ ل َ ] (ع اِمص ) صاحب کشاف اصطلاحات الفنون آرد: لمع نزد شعرا آن است که در بیت بعض الفاظ عربی به ترکیب مفید آرد. و اگر آن ترکیب، ترکیبی باشد که به چیزی مصطلح شده باشد، یا به مثل یا به لطیفه و یا به حکمتی و یا غیر آنها زیبا آید. مثاله : کسی که دید در عالی تو از حیرت بگفت اشهد ان لا اله الا اﷲ. ؟ کجا ما و کجا شهر مدائن غلط کردیم المقدور کائن . ؟ کذا فی جامعالصنایع. و رجوع به ملمع شود.
لمع. [ ل َ ](ع مص ) لَمعان . درخشیدن و روشن شدن . (منتهی الارب ). درخشیدن . (زوزنی ) (تاج المصادر) (دهار) : ازعکس و لمع انجم رخشنده هر شبی تا آسمان به گونه ٔ پیروزه طارم است . زوزنی . ◄ به دست اشاره کردن . ◄ پریدن مرغ . ◄ آشکارا شدن از در و برآمدن کسی . (منتهی الارب ). ◄ سپید گردیدن .لکه کردن . (دزی ) .