لنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) (اِ.) = لنگه: آلت تناسل مرد، شرم مرد، نره.<br>
فرهنگ فارسی معین
(لَ) (ص.) انسان یا حیوان که پایش آسیب دیده باشد و نتواند به درستی راه رود.
(~.) (اِ.) = لنگه: آلت تناسل مرد، شرم مرد، نره.
(لِ) (اِ.) (عا.) هنگام، وقت.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لنگ . [ ل َ ] (اِ) لای ؟ لِه ؟ دُردی ؟ : از لنگ و رنگ کون و دهان را به گرد خنب کون لنگ خای کرد و دهان رنگ دوش کرد. سوزنی .
لنگ . [ ل َ ] (ص )اَعرج . عَرجاء . آنکه پای او لنگد. آنکه لنگد. که یک پای کوتاه و یا شکسته دارد. شَل . آنکه یک پای کوتاه تر دارد. اکسح . ظالع. اَقزل . آنکه یک پای شکسته یا بریده یا خشک دارد. معیوب الرِجل . کسح . کسیح . کسحان . (منتهی الارب ) : چرخ چنین است و بر این ره رود لنگ ز هر نیک و ز هر بد نوند. رودکی . به یک پای لنگ و به یک پای شل به یک چشم کور و به یک چشم کاژ. معروفی . با شدن با آمدن با رفتن و برگشتنش ابر کژّ و باد کند و برق سست و چرخ لنگ . منوچهری . باز شد لوک و لنگ دیو رجیم . ابوحنیفه ٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی ص ٣٨٨). ای هنرمند مکن عرضه هنرهای به وی پیش تازی فرسان خیره خر لنگ متاز. قطران . به ناآزموده مده دل نخست که لنگ ایستاده نماید درست . اسدی . برفتن همچوبندی لنگ از آنی که بند ایزدی بسته ست رانت . ناصرخسرو. نروم اندر این بزرگ رمه که بدو در نهاز شد بز لنگ . ناصرخسرو. گهی دستها باید و گاه پای به یک دست و یک پای لنگ است و شل . ناصرخسرو. تو لنگی را به رهواری برون بردن همی خواهی بیا این را جوابی گو که ناصر این ز بر دارد. ناصرخسرو. خاموش بهتری تو مگر باری لنگی برون شَوَدْت ْ به رهواری . ناصرخسرو. تات نپرسند همی باش گنگ تات نخواهند همی باش لنگ . مسعودسعد. روندگان سپهرند و لنگشان خواهم ز بهر آنکه مرا رهبران زندانند. مسعودسعد. پیش رهواران به رهواری نداند رفت لنگ . امیرمعزّی . یکبارگی از عاشق دوری نتوان جستن لنگی نتوان بردن ای دوست به رهواری . امیرمعزی . تا کی ای مست لاف هشیاری خر لنگی بری به رهواری . سنائی . چه که گرد بر گرد خرگاه طواف کردن و با سرپوشیدگان درگاه در کله مصاف پیوستن کار لنگان و لوکان و بی فرهنگان است و کار تردامنان و نادانان . (از مقامات حمیدی ). اگرچه دم نمی آرم زدن لکن چنان کآید به شوخی می برم پیش تو لنگی را به رهواری . انوری . پای داری چون کنی خود را تو لنگ دست داری چون کنی پنهان تو چنگ . مولوی . لنگ و لوک و خفته شکل و بی ادب سوی او می غیژ و او را می طلب . مولوی . چون شدم نزدیک من حیران و دنگ خود بدیدم هر دوان بودند لنگ . مولوی . ای بسا اسب تیزرو که بمرد خرک لنگ جان به منزل برد. سعدی . مگر کآن فرومایه ٔ زشت کیش به کارش نیاید خر لنگ خویش . سعدی . خر از دست عاجز شد از پای لنگ . سعدی . چو ریزد شیر را دندان و ناخن خورد از روبهان لنگ سیلی . ؟ آن کس که نداند و بداند که نداند آخر خرک لنگ به منزل برساند. ؟ - امثال : برای خری لنگ کاروان بار نیفکند . هر جا سنگ است به پای لنگ است . لنگ بخر کور بخر پیر مخر . هرجع؛ سخت لنگ . خزعل الضبع؛ لنگ گردید کفتار. خنب، اخناب ؛ لنگ شدن . خال ؛ لنگ گردیدن ستور. خزرجت الشاة؛ لنگ گردید گوسفند. هجرع ؛ درازقامت لنگ . تخضجت الشاة؛ لنگ گردید گوسفند. (منتهی الارب ). ◄ صفت است پائی را که لنگد : پای ما لنگ است و منزل بس دراز دست ما کوتاه و خرما بر نخیل . حافظ. - عذر لنگ ؛ عذری نامقبول . عذری ناموجه . عذر دروغین . نارسا. عذر غیرجمیل . عذری نه بوجه : در این مجال سخن نیست چرخ را هرچند که عذر لنگ برون می برد به رهواری . ظهیری . برد در عذر بس لنگی به رهواری و من هر دم گناهی نو بر او بندم برای عذر بس لنگش . اخسیکتی . باز دستم به زیر سنگ آورد باز پای دلم به چنگ آورد برد لنگی به راهواری پیل پیشم از بس که عذر لنگ آورد. انوری . مگر یک عذر هست آن نیز هم لنگ که تو لعلی و باشد لعل در سنگ . نظامی . ز ناتوانی پایم به دست عذری هست تو عذر لنگ به نوعی که میتوان برسان . سلمان ساوجی . میار عذر که ره دور و مرکبم لنگ است که عذر لنگ نیاید ز رهروان ملنگ . کاتبی . کلمه ٔ لنگ با بودن، شدن، کردن، ماندن، آمدن و غیره صرف شود. ◄ درنگ . توقف . ماندن قافله یک روز و دو روز در راهها. (برهان ). - لنگ شدن کار ؛ متوقف شدن آن . - لنگ کردن ؛در منزلی توقف کردن برای یک یا چند روز. هنگام مسافرت یک یا چند روز در جائی از طول راه اقامت گزیدن . - لنگ ماندن کار ؛ اسباب پیشرفت آن فراهم نشدن . ◄ (اِخ ) لقب تیمور گورکان . ◄ لقب عثمان بن عفان . ◄ (اِ) آلت تناسل . (برهان ). آلت مردی . (جهانگیری ). شرم مرد. صاحب غیاث گوید: ولنگ (به کسر اول ) در هندی به معنی آلت تناسل باشد : آن تویی کور و تویی لوچ و تویی کوچ و بلوچ وآن تویی گول و تویی دول وتویی بابت لنگ . لبیبی . زبانش در برش چون کشتی نوح به رویش درکشیده خام خنگی بریشمها بر او همچون که رگها به دستش زخمه ای مانند لنگی . سوزنی . لنگ اندرافکنم به در کون شاعران تا مویهای کون بکند از نهیب لنگ . سوزنی .
لنگ . [ ل ُ ] (اِخ ) دهی جزء دهستان ماسال بخش ماسال شاندرمن شهرستان طوالش، واقع در یکهزارگزی جنوب باختری بازار ماسال . دامنه، معتدل، مرطوب و مالاریائی . دارای ٢٧٣ تن سکنه . آب آن از رودخانه ٔ ماسال . محصول آنجا برنج، ابریشم و لبنیات . شغل اهالی زراعت و گله داری و راه آن مالرو است . بیشتر سکنه تابستان به ییلاق سرچشمه های رودخانه ٔ ماسال میروند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٢).
مترادف و متضاد واژهدان
اعرج، چلاق، شل ایست، درنگ، ماندن، وقفه
پا، پاچه، ران عدل، لنگه تک، طاق، فرد زمان، گاه، وقت، هنگام