لهاشم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لهاشم . [ ل َ ش ُ ] (ص ) هر چیز بد و زشت و نازیبا و دون را گویند. (جهانگیری ). هر چیز زبون و زشت و نازیبا و دون و بد را گویند. (برهان ) : شعر ژاژیدن لهاشم توست علک خائیدن لهاشم خر. سوزنی . تو نیستی از جمع کریمان نفایه من نیز نه از قوم حکیمان لهاشم تو صدر کریمانی و من صدر حکیمان از حکمت من بر کرم توست تحکم . سوزنی (درقافیه ٔ تبسم و انجم و قلزم و قم ). بر ناتوان کرم کن و این قصه را بخوان هرچند خط مزور و کاغذ لهاشم است . خاقانی . جهانی ز جود تو هستند خرم قرین تکلف غریق تنعم گر از خرده بینان بخرد نباشم نباشم هم از ابلهان لهاشم . نزاری .