لهنه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لهنة. [ ل ُ ن َ ] (ع اِ) ناشتاشکن . (منتهی الارب ). نهاری . (زوزنی ). نیم چاشت . چاشتی بامداد. (زمخشری ). لقمةالصباح . زیرقلیانی . دهان گیره . دهن گیره . ناشتائی . صبحانه . ماحضر. صاحب آنندراج از شرح مقامات حریری نقل کند به معنی طعام قلیل که به زودی پیش مهمان نهند تا بدان شغل کند قبل از غذای ضیافت . ◄ هدیه ای که مسافر آورد. سوغات . ره آورد. راه آورد. ارمغان . ج، لهن .
لهنه . [ ل َ ن َ / ن ِ ] (ص ) ابله . احمق . نادان . (از برهان ). گول . همان لهبله است . (انجمن آرا). ◄ (اِ) سنگ . (برهان ). حجر.
لهنه . [ ل ُ ن ِ ] (اِخ ) نام دهی جزء دهستان طارم بالا بخش سیردان شهرستان زنجان واقع در ٣٣هزارگزی شمال باختری سیردان و نه هزارگزی راه عمومی طارم . کوهستانی و سردسیر. دارای ١٥٤ تن سکنه . آب آن از فاضلاب رود زرده . محصول آنجا غلات، فندق و گردو. شغل اهالی زراعت و راه آن مالروو صعب العبور است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٢).