لهی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لهی . [ ل ُ هی ی ](ع اِ) ج ِ لهاة. (منتهی الارب ). رجوع به لهاة شود.
لهی . [ ل ُ ها ] (ع اِ) ج ِ لهوة. (منتهی الارب ). رجوع به لهوة شود: فان اللها تفتح باللهی . (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٨١).
لهی . [ ل ِ ] (اِ) رخصت . اجازه . (از برهان ) : گر زنش را به لفظ بخارائی عادتی گویم لهی کنی که بگایم لهی کند. سوزنی (از جهانگیری ). (شاید از لهیدن، مقلوب هلیدن باشد؟).