له
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
له . [ ل َه ْ ] (اِخ ) نام شهری است از ترکستان . (برهان ).... و آن اکنون در تصرف دولت روس است . (آنندراج ).
له . [ ل َه ْ ] (اِ) شراب . باده ٔ انگوری . شراب انگوری . (برهان ) : هرچه بستاند از حرام و حرج از بهای نماز و روزه و حج یا به له یا به منگ صرف کند برف را یار دوغ و ترف کند. سنائی . با له و منگ عمر خویش هدر. سنائی . دولت آنراست در این وقت که آبش از له صلت آنراست در این شهر که نانش از بنگ . سنائی . ◄ بوی . (جهانگیری ). مطلق بوی را گویند، خواه بوی خوش و خواه بوی بد. (برهان ) : هر یکی را ز سیلی و له تاز سبلت و ریش و خایگان گنده . سوزنی . من چه گفتم کجا بماند دل که دلم له نبرده رفت از کار. مولوی . ◄ درخت ناجو را گویند و به عربی صنوبر خوانند. (برهان ). ناژو. ◄ جخج . جخش . خرک، جخش چیزیست که بگردن اهل فرغانه و ختلان برآید چون بادنجانی و درد نکند و بزبان ما آن را له گویند. (لغت نامه ٔ اسدی ذیل لغت جخش ) . ◄ سیلاب . (به لهجه ٔ طبری ). ◄ لَه ْ یا لِه ْ. پسوند که مثل علامت تصغیر می نماید:زنگله . چراغله . چرخله . کندوله . لوله . جغله . کوتوله .خپله . ◄ مزید مؤخر امکنه واقع شود: مشتله . مشوله . ملاله . جدیله . بتیله . ابله . بوله .
له . [ ل َه ه ] (ع مص ) تنک و نیک ساختن موی را و نیکو گردانیدن . (از منتهی الارب ). له الشعر؛ رققه و حسنه . (اقرب الموارد).