لوا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لوا. [ ] (اِخ ) نام محلی کنار راه قزوین و رشت، میان پائین بازار رودبار و گنجه در ٢٧٢هزارگزی تهران .
لوا. [ ل ِ ] (ع اِ) لِواء. رایت . عَلَم . درفش . رجوع به لواء شود : همانا که باشد مرا دستگیر خداوند تاج و لوا و سریر [ نبی ] . فردوسی . معتمد...عهد و منشور و لوا فرستاد [ یعقوب لیث را ] به ولایت بلخ و تخارستان و پارس و کرمان و سجستان و سند. (تاریخ سیستان ). و سیاه پوشان با او و خود سیاه پوشیده ولوا به دست سواری دادند. (تاریخ بیهقی ص ٤٣ چ ادیب ).عمرو را وعده ها کردند که بازگردد و به نشابور بباشدتا منشور و عهد و لوا آنجا بدو رسد. (تاریخ بیهقی ص ٢٩٦). اما رسول چون به نشابور آمد با دو خادم و دو خلعت و کرامات و لوا و عهد آوردند هفتصدهزار درم در کار ایشان بشد. (تاریخ بیهقی ص ٢٩٦). خداوند [ مسعود ] یاد دارد که به نشابور رسول خلیفه آمد و لوا و خلعت آورد. (تاریخ بیهقی ص ١٧٧). پس از رسیدن ما به نشابور رسول خلیفه دررسید با عهد و لوا و نعوت و کرامات .(تاریخ بیهقی ). نامه ای که از سپاهان نبشته بودند خبر گذشته شدن سلطان محمود... و خواستن لوا و عهد [ ازخلیفه ]. (تاریخ بیهقی ). و آنچه خواسته آمده است ازلوا و عهد و کرامات با رسول بر اثر است . (تاریخ بیهقی ). امیرالمؤمنین القادرباﷲ وی را خلعت و عهد و لوا و لقب فرستاد یمین الدولة و زین الملة به دست حسین سالار حاجبان . (تاریخ بیهقی ص ٦٨٢). امیر ببوسید و کلاه برداشت و بر سر نهاد و لوا بداشت بر دست راستش . (تاریخ بیهقی ص ٣٧٨). سه خلعت ساختند، چنانکه رسم والیان باشد: کلاه دو شاخ و لوا و جامه ٔ دوخته برسم و اسب و استام و... (تاریخ بیهقی ص ٥٠١). لوا خواست بیاوردند به دست خویش ببست . (تاریخ بیهقی ص ٤٧٧). وز آن پس آمدش منشور و خلعت لوای پادشاهی از خلیفت . فخرالدین اسعد (ویس و رامین ). گه رستخیز آب کوثر وراست لوا و شفاعت سراسر وراست . اسدی . عرش این عرش کسی بود که در حرب رسول چو همه عاجز گشتند بدو داد لواش . ناصرخسرو. دانند که در عالم این شهره لوائی است پنهان شده در سایه ٔ این شهره لوااند. ناصرخسرو. احمد لوای خویش علی را سپرده بود من زیر آن بزرگ و مبارک لوا شدم . ناصرخسرو. زیر لوای خدای راه بیابی گر بنمائی مرا کز اهل لوائی . ناصرخسرو. لوا و عهد و خطاب خلیفه ٔ بغداد خدای عز و جل بر ملک خجسته کناد. مسعودسعد. از وقت طلوع لوای صبح تا استوای آفتاب میان ایشان مناجزت رفت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٠٥). پناه عزت منقوض و لواء مجدت مخفوض .(ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٤٤). به هوای دولت او برخاست و در نصرت لوای او جد بلیغ نمود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). در خدمت لوای او به ولایت ایلک خان رفتند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). او نیز از سر صدق موالات و خلوص موافات در خدمت لوای میمون او روان شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). چون سه حرف میانه ٔ نامت از قبولم لوا فرستادی . خاقانی . ای تحت لوایت همه آفاق و ندانم ظل ملک العرش و یا عرش لوائی . خاقانی . در بر بیدبن نگر لشکر مور صف زده گرد لوای سام بین موکب حام لشکری . خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٤٣٠). قدر تو لوا زده ست بر عرش در سایه ٔ آن لوات جویم . خاقانی . درید جوزا جیب و برید پروین عقد گذاشت مهر دواج و فکند صبح لوا. خاقانی . شاه فریدون لوا خضر سکندرسپاه خسرو امت پناه اتسز مهدی شعار. خاقانی . داور مهدی سیاست مهدی امت پناه رستم حیدرکفایت حیدر احمدلوا. خاقانی . مصطفی زین گفت کآدم و انبیا خلف من باشند در زیر لوا. مولوی . آن کس که لوای غیبت افراخته است او از تن مردگان غذا ساخته است . ؟ صاحب آنندراج گوید: برهنه از صفات و خورشید از تشبیهات علم است و با لفظ افراختن و زدن و بستن مستعمل . و این اشعار را شاهد آورده : ای لوای فتح و فیروزی به چار ارکان زده بندگان هندوت بر قلب ترکستان زده . امیرخسرو. بهر جانب که خورشید لوایت سایه افکندی ملازم بوده ام چون سایه نورعالم آرا را. مولانا مظهر. هر کس لوای راستی افراخت شد بلند بالانشین جمله حروف است زین الف . نورالعین واقف . شکر خدا که صبر به نصرت لوا نبست طرفی رفو ز چاک گریبان ما نبست . ظهوری .