لوح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لوح . [ ل َ ] (اِخ ) نام ناحیتی به سرقسطة. آن را وادی اللوح گویند. (از معجم البلدان ).
لوح . [ ل َ ] (ع اِ) هوای میان آسمان و زمین . (منتهی الارب ). میان آسمان و زمین . (مهذب الاسماء). ◄ نام آلتی از آلات ساعات . (مفاتیح العلوم خوارزمی ). ◄ پاتخته ٔ چوبی که جولاهه به انگشتان پا محکم میگیرد. (غیاث ). ◄ تخته . (بحر الجواهر) (ترجمان القرآن ) (دهار). ◄ تخته ٔ کشتی . (منتهی الارب ). ◄ تخته ٔ شانه، یعنی تخته ٔ کتف . تخته ٔ شانه ٔ مردم . (مهذب الاسماء). شانه ٔ آدمی و جز آن . (منتخب اللغات ). ◄ کف . ◄ استخوان پهن . (بحر الجواهر). هرچه پهن باشد از استخوان و چوب و تخته . (منتخب اللغات ). هرچه پهن باشد از استخوان و کتف و تخته و جز آن و بر آن نویسند. ج، الواح . جج، الاویح . (منتهی الارب ). هر صفحه ٔ عریض که از چوب یا استخوان باشد. تخته ٔ چوب و جز آن . (مهذب الاسماء). تخته ٔ مشق اطفال . پلمه . (برهان ). سلم . (برهان ) : سایه ٔ زلف سیه بر روی کرباس سفید چون منقش کرده روی لوح کافوری به قار. خاقانی . لوح پیشانیش را ازخط نور چون ستاره ٔ صبح رخشان دیده ام . خاقانی . لوح چل صبح که سی سال ز بر کردم رفت بهر چل صبح دلستان بخراسان یابم . خاقانی . خوانده اند از لوح دل شرح مناسک بهر آنک در دل از خط یداﷲ صد دلستان دیده اند. خاقانی . نی نی آزادم از این لوح دودانگ عقل را طفل دبستان چه کنم . خاقانی . تا لوح جفا درست کردی سرکیسه ٔ عهد سست کردی . خاقانی . زآن پس که چار صحف قناعت نخوانده ای خود راز لوح بوالطمعی عشرخوان مخواه . خاقانی . سکه ٔ قدرش چو بنوشت آسمان ماه لوح غیب دان می خواندمش . خاقانی . جام می چون لوح طفلان سرخ و زرد نوبهاری با خزان آمیخته . خاقانی . لوح ازل و ابد فروخوان بنگر که تو ز این و آن چه باشی . خاقانی . چون قلم تخته ٔ زیر تو حلی وار کنم لوح بالات به یاقوت و درر درگیرم . خاقانی . لوح عبرت که خرد راست به کف برخوانید مشکل غصه که جان راست ز بر بگشائید. خاقانی . در دبستان روزگار مرا روز و شب لوح آرزو به بر است . خاقانی . تیغ زبان شکل تو از بر خواند چو آب ابجد لوح ظفر از خط دست یقین . خاقانی . چه سود از لوح کو ماند ز نقطه ٔ اولین حرفی که از روی گرانباری ز ابجد حرف پایانی . خاقانی . از آن چون لوح طفلانم به سرخی اشک و زردی رخ که دل را نشره ٔ عید است زآن پیر دبستانی . خاقانی . هم لوح و هم طویله و ارواح مرده را اجسام دیوچهره ٔ آدم نقابشان . خاقانی . اشک فشان تا به گلاب امید بسترد این لوح سیاه و سفید. نظامی . خوانده به جان ریزه ٔ اندیشناک ابجد نه مکتب از این لوح خاک . نظامی . حروف کائنات ار بازجوئی همه در توست و تو در لوح اوئی . نظامی . چون گذری زین دو سه دهلیز خاک لوح ترا از تو بشویند پاک . نظامی . باغ چون لوح نقشبند شده مرغ و ماهی نشاطمند شده . نظامی . کله گیلی کشان به دامانش سرو را لوح در دبستانش . نظامی . مانند قلم زبان بریده بر لوح فنا به سر دویدن . عطار. پادشاهی پسر به مکتب داد لوح سیمینش در کنار نهاد بر سر لوح او نوشته به زر جور استاد به ز مهر پدر. سعدی . و لوح درست ناکرده بر سر هم شکستندی . (گلستان ). ز لوح روی کودک بر توان خواند که بد یا نیک باشد در بزرگی . سعدی . سعدی بشوی لوح دل از نقش غیر دوست علمی که ره به حق ننماید ضلالت است . سعدی . که در خردیم لوح و دفتر خرید ز بهرم یکی خاتم زر خرید. سعدی . دریاب که نقشی مانداز لوح وجود من چون یاد تو می آرم خود هیچ نمی مانم . سعدی . بر لوح معاصی خط عذری نکشیدیم پهلوی کبائر حسناتی ننوشتیم . سعدی . هرکه از نام تو بر لوح جبین کرد نشان کار و بارش به درستی همه چون زر شده است . سلمان ساوجی . نیست در لوح دلم جز الف قامت یار چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم . حافظ. از آب دیده صد ره طوفان نوح دیدم وز لوح سینه نقشت هرگز نگشت زائل . حافظ. حافظ از چشمه ٔ حکمت به کف آور جامی بوکه از لوح دلت نقش جهالت برود. حافظ. هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود. حافظ. از لوح جهان حرف الهی خواندن خوشتر بود از حرف سیاهی خواندن . ؟ رقیم ؛ لوح ارزیر. (منتهی الارب ). صاحب آنندراج گوید: و به فارسی لوح با لفظ کردن و تراشیدن مستعمل است : مگر ز غمزه ٔ شیرین به تیشه داد الماس که لوح فتنه تراشید کوهکن تارک . طالب آملی . صافی دل کرد لوح مشق صد اندیشه ام یاد ایامی که این آئینه بی پرداز بود. بیدل . رجوع به مجموعه ٔ مترادفات ص ٣١٢ شود. این کلمه به کلمات دیگری می پیونددو افاده ٔ معنی خاص می کند، چون : ساده لوح و جز آن . ◄ لوح . مقابل قلم . رجوع به لوح محفوظ شود. هو الکتاب المبین و النفس الکلیة فالالواح اربعة: لوح اقضاءالسابق علی المحو و الاثبات و هو لوح العقل الاول و لوح القدر، ای لوح النفس الناطقة الکلیة التی یفصل فیها کلیات اللوح الاول و یتعلق باسبابها و هو المسمی باللوح المحفوظ و لوح النفس الجزئیة السماویة التی ینتقش فیها کل ما فی هذا العالم بشکله و هیئته و مقداره و هو المسمی بالسماء الدنیا و هو بمثابة خیال العالم کما ان الاول بمثابة روحه و الثانی بمثابة قلبه و لوح الهیولی القابل للصور فی عالم الشهادة. (تعریفات ) : بدانگه که لوح آفرید و قلم بزد بر همه بودنیها رقم . فردوسی . کلیم آمده خود با نشان معجز حق عصا و لوح و کلام و کف و رخ انور. ناصرخسرو. بل تا بنماید ترا بر این لوح همو لوح و همو کرسی یزدان هم انسان دوم هم روح انسان . ناصرخسرو. آیات و علامات بی کرانه . ناصرخسرو. مناقب اب و جد تو خوانده روح از لوح چو کودکان دبستان ز درج خط ابجد. سوزنی . نه زیر قلم جای لوح است و چونان که بالای کرسی است عرش معلا. خاقانی . همتی دارد چنان کافلاک با لوح و قلم کمترین جزوی است اندر دفتر تعظیم او. خاقانی . ◄ دفة: قال سمعت علیاً یقول رحمةاﷲ علی ابی بکر کان اول من جمع [القرآن ] بین اللوحین . (کتاب المصاحف ابوبکر عبداﷲبن ابی داود سجستانی ). ◄ التدوین و التسطیر المؤجل الی حد معلوم . (تعریفات اصطلاحات صوفیه ).
لوح . (ع مص ) تشنه شدن . لَوح . رجوع به لَوح شود.