لوخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لوخ . (اِ) بَردی . پیزر. دُوخ . حفا. پاپیروس (لاتینی ). پاپورس (یونانی ). لغت محلی گناباد و به معنی دوخ است که به عربی اَسَل و لَمض و غَریف گویند. گیاهی است که بر کناره ٔ آبها روید و بوریا از آن بافند. (غیاث ). گیاهی است که در آب روید و از آن حصیر بافند و در خراسان بدان خربزه آونگ کنند و در هندوستان به فیل دهند. (برهان ). لخ . (جهانگیری ). رُخ . (لغت محلی شوشتر ذیل کلمه ٔ رُخ ). رجوع به لُخ، دوخ، پیزر و بردی شود. - پالانش را لوخ زدن ؛ پیزر لای پالان کسی گذاشتن . ◄ (ص ) گوژ که مردم پشت خمیده باشد. خمیده و گوژ : شود رخ زرد و پشتت لوخ گردد تنت باریک همچون دوخ گردد. زراتشت بهرام . ◄ صاحب آنندراج گوید: رشیدی گفته که ظاهراً کوخ باشد که لوخ نوشته یعنی خانه خرپشته مرادف کاخ . (انجمن آرا) (آنندراج ).
لوخ . [ ل َ ] (ع مص ) آمیختن . (منتهی الارب ).
لوخ . [ ل ُوْ وَ ] (اِخ ) نام قریه ای به اهواز یا آن مصحف توّج است که شهری است نزدیک شیراز. یاقوت گوید: قرأت فی کتاب اءَخبار زُفربن الحار تصنیف المدائنی اءَبی الحسن بخط اءَبی سعید الحسن بن الحسین السکری ... قال اءَبوالحسن و قوم یزعمون اءَن زفربن الحارث وُلد بلوّخ و یقال اًن لُوّخ قریة من قری الاهواز و القیسیة ینکرون ذلک و قول القیسیة اقرب الی الحق لأَن زفر قال لعبد الملک اءَو للولید لو علمت اءَن یدی تحمل قائم السیف ماقلت هذا فقال له عبدالملک حین صالحه سنة (٧١ هَ . ق .) قد کبرت فلوکان ولد بلوخ فی الاسلام لم یکن کبیراً. قال محمدبن حبیب انما هو توّج و لوخ غلط و اﷲ اعلم ... قلت ُ و علی ذلک فلیس توج من قری الاهواز هی مدینة بینها و بین شیراز نیف و ثلاثون فرسخاً و هی من اءَرض فارس . (از معجم البلدان ).