لوره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لوره . [ رَ / رِ ] (اِ) کنده بود گل در او مانده از آب سیل . (فرهنگ اسدی نخجوانی ). و به روایت دیگر کوره ٔ سیلاب کنده بود. اعنی سیلی که در دامن کوه باشد و زمین گوشده باشد و گل در او مانده . (صحاح الفرس ). آنچه که امروز متداول است کوره است با کاف . به معنی لورکند است که زمین سیلاب کنده باشد و به این معنی با زاء هم به نظر آمده است . (برهان ). رهگذر سیل . جائی که سیل کنده باشد. به معنی لورکند است . (جهانگیری ) : ترا بزرگ سپاهی است وین دراز رهی است همه سراسر پر خار و مار و لوره و جر. فرخی . بر آن کناره ٔ او لوره و به زیر گلی که تا به پالان پیل اندر اوشدی ستوار. فرخی . دلش نگیرد ازین دشت و کوه و بیشه و رود سرش نگردد ازین آبکند و لوره و جر. عنصری . شد از آب کنور آن سو دو فرسنگ در آن دشت فراخ و لوره ٔ تنگ . امیرخسرو (از جهانگیری ). و رجوع به لور شود.
لوره . [ ل َ / لُو رَ / رِ ] (اِ) یرفاقة. طیطر. ذفتی اسکندرانی . رجوع به غار اسکندرانی شود.