لوله
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لوله . [ لو ل َ / ل ِ ] (اِ) انبوب . نایژه . قصب . قصبه . اَنبوبه . نایزه . تنبوشه . تنوره . مِبْزَل . مِبزَلَه . ماشوره . (برهان ). ناوه ٔ کوزه . (آنندراج ). هر چیز میان کاواک دراز که گذرانیدن مایعی را به کار باشد. هر مجرای استوانه ای شکل . آنچه مدور و دراز و میان خالی باشد و گاه میان پر : شه چو حوضی دان حشم چون لوله ها آب او از لوله ها در کوله ها... ور درآن حوض آب شور است و پلید هر یکی لوله همان آرد پدید زآنکه پیوسته ست هر لوله به حوض خوض کن در معنی این حرف خوض . مولوی . آب حیات در لب اینان به ظن من از لوله های چشمه ٔ کوثر مکیده اند. سعدی . ابریق گر آب تا به گردن نکنی بیرون شدن از لوله تقاضا نکند. سعدی . خوایة؛ لوله ٔ سنان که سرنیزه در وی باشد. (منتهی الارب ). - خوشی ها را از لوله ٔ دماغ او برآوردن ؛ با عذاب و ایذاء لذات برده ٔ او را به آلام بدل کردن . - لوله ٔ آفتابه ؛ نایژه ٔآن . - لوله ٔ اطمینان ؛ لوله ٔ خمیده که در تجربیات شیمیائی برای جلوگیری از ترکیدن ظروف به کار است . - لوله ٔ بخاری ؛ دودکش آن . استوانه شکلی که تنه ٔبخاری را به دیوار پیوندد یا مجرائی در دیوار گذشتن دود بخاری را. - لوله ٔ تفنگ ؛ قسمت آهنین کاواک و دراز تفنگ که در قنداق جای دارد . - لوله ٔ چراغ ؛ لوله ٔ لامپا. آبگینه ٔ استوانه شکلی که فراز چراغ نهند محیط بر شعله . - لوله ٔ دماغ ؛ نای بینی . - لوله ٔ سماور ؛ دودکش آن . آتش دان آن . - مثل لوله ٔ آفتابه خون از بینی کسی سرازیر شدن ؛ بسیار و پیوسته آمدن آن . ◄ درنوردیده چون طوماری . مطوی . ملفوفه : لوله ٔ کاغذ؛ طومار. لوله ٔ دعا. ◄ لوکه که آرد نخود و گندم و امثال آن بود که بریان کرده و بعضی گویند یک مشت آرد گندم یا جو بریان کرده باشد که آن را خمیر کرده باشند. (برهان ). و ظاهراً در این معنی مصحف لوله باشد.