لچ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(لَ) (اِ.) چهره، رخ، رخسار.<br>
فرهنگ فارسی معین
(لَ) (اِ.) چهره، رخ، رخسار.
(لُ) (ص.) = لوچ. لوج: لخت، برهنه، عریان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لچ . [ ل َ ] (اِ) رخساره . روی . عارض . (برهان ). رُخ . رخساره باشد و آن را سج نیز گویند. (جهانگیری ). ◄ لگدکون باشد به زبان فارسی . (حاشیه ٔ لغت نامه ٔ اسدی نخجوانی ). لگدی باشد که به پشت پای زنند و لپرک نیز گویند به زبان آذربایجان . (لغت نامه ٔ اسدی نسخه ٔ نخجوانی ). لج . و رجوع به لج شود : یکروز به گرمابه همی آب فروریخت مردی بزدش لچ به غلط بر در دهلیز. منجیک . ◄ زاگ رنگرزان بود. (حاشیه ٔ لغت نامه ٔاسدی نسخه ٔ نخجوانی ). برهان قاطع این کلمه را لخچ ضبط کرده و فرهنگ اسدی نخجوانی نیز لخچ ضبط کرده و شاهد هم دارد.
لچ . [ ل ُ ] (ص ) مخفف لوچ . برهنه و آن را لوج نیز گویند. (جهانگیری ). لوت . عریان . (برهان ). ◄ نام قومی که بزرگان ایشان سینه ٔ عریان میداشتند. (غیاث ) (آنندراج ). ◄ (اِ) در فارسی قدیم به معنی لب و این از اهل زبان بتحقیق پیوسته . (آنندراج ).
مترادف و متضاد واژهدان
لب، لوچه برهنه، عریان، لخت