لکنت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(لُ نَ) [ ع. لکنة ] (اِمص.) گرفتگی زبان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(لُ نَ) [ ع. لکنه ] (اِمص.) گرفتگی زبان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لکنت . [ ل َ ک َ ] (ص ) کلته . فرسوده . عاجز. از کار مانده . لکنته . لکنتی : اسبی لکنت یا شمشیری لکنت و غیره .
لکنت . [ ل ُن َ ] (ع اِمص ) لکنه . گرفتگی زبان در هنگام سخن گفتن که به هندی هکلانا گویند. (غیاث ). درماندن به سخن . (منتهی الارب ). لکن . لکنونة. لکونة. کندی زبان . کندزبانی . از کارماندگی . کلته . زبان شکستگی . عی ّ در لسان . گرفته زبانی . درماندگی در سخن . شکستگی زبان . تهتهة. (منتهی الارب ): تهته ؛ لکنت کردن . تختخه ؛ لکنت زبان . تلاکن ؛ لکنت کردن با خود تا مردم خندند. (منتهی الارب ). - زبانش به لکنت افتادن ؛ به تِت و پِت افتادن .
واژگان فارسی سره واژهدان
زبان گرفتگی، تپغ