لکه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(لَ ک ِّ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- بخشی از یک سطح که براثر آلودگی به چیزی به رنگ دیگر درمی آید.<BR>۲- اثر آلودگی چیزی.<BR>۳- تغییر رنگ نقطهای از سطح چیزی.<BR>۴- مجازاً: آلودگی بدنامی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(لُ کَ یا کِ) (اِ.) نان قندی.
(لَ ک ِّ) [ ع. ] (اِ.) ۱- بخشی از یک سطح که براثر آلودگی به چیزی به رنگ دیگر درمی آید. ۲- اثر آلودگی چیزی. ۳- تغییر رنگ نقطهای از سطح چیزی. ۴- مجازاً: آلودگی بدنامی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لکه . [ ل ُک ْ ک َ / ک ِ ] (اِ) نوعی از رفتار اسب و اشتر. قسمی رفتن اسب و جز آن . لک .
لکه . [ ل ُ ک َ / ک ِ ] (اِ) نان قندی .
لکه . [ ل َک ْ ک َ / ک ِ ] (اِ) قطره . چکه . پنده . قطره ٔ خرد. سرشک . اشک . یک لکه باران . یک لکه خون . ◄ خال . لک . نقطه ٔ به رنگی دیگر. خال که بر جامه و جز آن افتد به رنگی غیر رنگ آن . ◄ خالی به رنگی غیر رنگ بشره . و رجوع به لک شود. ◄ نکته . ◄ جا. گله . نقطه : یک لکه جا؛ یک گله جا. یک نقطه . یک لکه ابر.
مترادف و متضاد واژهدان
چرک، خال، داغ، لک چکه، قطره
فرهنگ طیفی واژهدان
عیب، خدشه، نقص زخم، ترک، مو، رخنه، خراش، خش، چیز زشت، امحا، چرک، رنگارنگی بدنامی فقدان زینت، سادگی ککومک، خال