لیق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لیق . (ع اِ) چیزی است سیاه که در سرمه آمیزند. (منتهی الارب ). ◄ صوف دوات . (غیاث ). لیقه : مگر که لیق دواتت شود در این سودا همی بپیچد بر خویش زلف حورالعین . خلاق المعانی .
لیق . [ ی َ ] (ع اِ) پاره ای ابر تنک . (منتهی الارب ). ◄ ج ِ لیقه . قلقشندی در صبح الاعشی آرد: لیق افتتاحات، چیزهائی است که با آن سر لوح ها، در آغاز بابها و فصلها و هر سرآغاز دیگر را رنگ آمیزی کنند و در نامه نگاری از آن به کار نبرند مگر زر که برای نوشتن طغرا و نامهای محترم نیز به کار رود و اقسام دیگر را فقط کتاب نویسان به کار برند، و آن را اقسامی است : زر؛ و راه نوشتن بدان چنین است که ورق نازک زر را در آب لیموی پاکیزه در ظرف چینی میسایند تا حل شود، سپس آب پاکیزه بر آن ریزند و بگذارند تا ته نشین شود و ته نشین شده را در دواتی ته تنگ بریزند و لیقه در آن نهند و اندکی زعفران آنقدر که رنگ زر تغییر ندهد و اندکی صمغ آب شده در آن ریزند و بنویسند و چون خشک شود با مصقله ٔ از جزع آن را صیقل دهند و سپس اطراف حروف را با حبر فرا گیرند. لاژورد؛ و آن چند قسم است و بهترین آن معدنی و طبعی باشد و لاژوردهای صنعتی برای نوشتن به کار نبرند، بلکه فقط در نقاشی و رنگرزی به کار رود. راه نوشتن با لاژورد چنین است که آن را در آب حل کنند و اندکی صمغ عربی بیفزایند و در دواتی مانند دوات زر بنهند که یاد شد و چون ته نشین گردد با قلم آن را درآمیزند و صمغ آن زیاد نکنند که سیاه و فاسد شود. زُنجُفر، و بهترین آن مغربی باشد و راه نوشتن با آن، آن است که در آب بسایند تا نرم شود واگر در آب انار ترش بسایند بهتر شود، سپس صمغ بدان افزایند و با لیقه ای چون لیقه ٔ حبر در دوات نهند و بنویسند. مغره ٔ عراقی، و به آن کتب نفیس را بنویسند وگاهی نامه های پادشاهان بدان نویسند و راه نوشتن با آن همان راه زنجفر باشد. (صبح الاعشی ج ٢ صص ٤٦٦-٤٦٨).
لیق . [ ل َ ] (ع مص ) لیقه . لیقه انداختن در دوات . ◄ نیکو کردن سیاهی دوات و برچفسانیدن . (منتهی الارب ). اصلاح دادن سیاهی و جز آن . (منتخب اللغات ). ◄ برچفسیدن سیاهی دوات درلیقه و نیکو گردیدن . (منتهی الارب ). سیاه کردن دوات و شدن آن . (تاج المصادر). ◄ یقال : ماعاقت المراة عند زوجها و لالاقت ؛ ای مالصقت بقلبه . برچسبیدن سیاهی بر دوات . (منتخب اللغات ). ◄ پناه گرفتن به چیزی . ◄ برچفسیدن و درست آمدن جامه بر کسی . (منتهی الارب ). درخور آمدن چیزی با چیزی . (تاج المصادر) (دهار). هذا لایلیق بک ؛ این امر درنمی خورد به تو و درنمی آویزد. ◄ لایلیق درهماً من جوده ؛ درهمی نگیرد از جود خود. (منتهی الارب ).