ماء
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ماء. (ع اِ)(از «م وه ») آب که می آشامند. ج، امواه و میاه . (ناظم الاطباء). آب . همزه در آن بدل از هاء است ؛ ماءة و ماه مثل آن . اصل آن موه [ م َ وَ / م ُ وَ ] و مُوَیهَة مصغر آن . یقال عندی مویه و مویهة. ماءة مؤنث آن . (منتهی الارب ) (از آنندراج ). آب . (ترجمان القرآن ). ماءة. ماه . آب . ج، امواه و میاه . (مهذب الاسماء). جسم رقیق مایعی که حیات هر نموکننده بدان وابسته است . اصل کلمه مَوَه است و واو به سبب متحرک بودنش بعد از فتحه به الف قلب شده است و هاء به همزه بدل شده و اسقنی ما به قصر هم شنیده شده است . مصغر آن مُوَیه و نسبت به آن مائی و ماوی و جمع آن میاه و امواه است و بسا که امواء نیز گویند. (از اقرب الموارد) : پرتو آتش زده بر ماء و طین تا شده دانه پذیرنده زمین . مولوی . - ماءالاجام ؛ آب نی زار و برنج زار. و رجوع به تحفه ٔ حکیم مؤمن شود. - ماءالاسنان . رجوع به همین کلمه شود. - ماءالاصفر . رجوع به همین کلمه شود. - ماءالاصول . رجوع به همین کلمه شود. - ماءالبحر ؛ آب دریا. و رجوع به تحفه ٔ حکیم مؤمن شود. - ماءالبهرامج ؛ عرق بیدمشک . و رجوع به تحفه ٔ حکیم مؤمن و بهرامج در همین لغت نامه شود. - ماءُالثَّلج ؛ برفاب : فلیحذر ان یشرب علیه [ علی العنب ] ماءالثلج . (ابن البیطار، از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - ماءالجبن ؛ پنیرآب . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). آب پنیر. و رجوع به تحفه ٔ حکیم مؤمن و جبن در همین لغت نامه شود. - ماءالجمة ؛ به پارسی آب کامه گویند و صاحب جامع گوید که از بازرگانان شنیدم که به طرف هند می بودند و از غیر ایشان از اقلیمهای دیگر، آن آبی است خاکستری رنگ به غایت ناخوشبوی که از بلاد هند و چین می آرند، غلیظ و سیاه و بدبوی و گویند از نوعی ماهی حاصل می شود. (تحفه ). - ماءالحصرم ؛ آب غوره . (یادداشت مؤلف ). - ماءالحمات ؛ آبهای گرم زاجی و شبی ونوشادری و کبریتی و بورقی . (تحفه ). - ماءالحیات ؛ ماءالحیوة. رجوع به همین کلمه شود. - ماءالخلاف ؛ عرق بید است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). و رجوع به خلاف شود. - ماءالرماد . رجوع به همین مدخل شود. - ماءالزجاج .رجوع به همین مدخل شود. - ماءالزفتی ؛ آبی است که از معدن زفت و قیرخیزد. (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). - ماءالزهر . رجوع به همین مدخل شود. - ماءالسماء ؛ آب باران . (ناظم الاطباء). - ماءالشعیر . رجوع به همین مدخل شود. - ماءالظهر ؛ منی . (ناظم الاطباء). - ماءالعسل ؛ سرکنگبین . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به سرکنگبین شود. - ماءالعنب ؛ شراب . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : صحبت ماءالعنب مایه ٔ ناراﷲ است ترک چنین آب هست آب کرم داشتن . خاقانی . - ماءالعین ؛ آب چشم . آب آوردگی چشم . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - ◄ آب چشمه . (ناظم الاطباء). - ماءالفضة . رجوع به همین مدخل شود. - ماءالقداح . رجوع به همین مدخل شود. - ماءالقراطن . رجوع به همین مدخل شود. - ماءالقطر ؛ آبی است که از کوزه ٔ سفال ترشح کند. (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). - ماءالکافور؛ آبی که از درخت کافور ترابد چون با تیغی یا کاردی آنرا چاک دهند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - ماءالکبریتی ؛ آبی است که از زمین گوگرددار آید. (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). و رجوع به همین کتاب شود. - ماءاللحم .رجوع به همین مدخل شود. - ماءالمستعمل ؛ هر آبی که بدان حدث زایل شود یا بر وجه تقرب در بدن استعمال شود. (از تعریفات جرجانی ). - ماءالمطلق ؛ آبی که بر اصل خلقتش باقی بماند و با نجاست آمیخته نشود ومایع طاهر دیگری بر آن غلبه نکند. (تعریفات جرجانی ). مقابل ماء مضاف . - ماءالمعادن ؛ آبی که از معدن مس خیزد یا مس تفته در او انداخته باشند.(تحفه ٔ حکیم مؤمن ). - ماءالنخالة ؛ سبوس را در آب ریزند و سخت بشورانند، سپس صافی کنند و بجوشانند تا ستبر شود. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - ماءالنون ؛ آب ماهی نمکسود. (از تحفه ٔ حکیم مؤمن ) (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - ماءالورد . رجوع به همین مدخل شود. - ماء حمیم ؛ آب گرم . (از منتهی الارب ) : شعر من ماء مَعین و شعر تو ماء حمیم کس خورد ماء حمیمی چون بود ماء معین . منوچهری . - ماء زلال یا ماء قراح و یا ماء صافی ؛ آب بی آمیغ و خالص . (ناظم الاطباء). - ماء مبارک ؛ در تداول اطباء عراق، ماءالشعیر. (از نوروزنامه ). ماءالشعیر. (یادداشت مؤلف ). آب جو. جوآب . رجوع به ماءالشعیر و آب جو شود. - ماء مَعین . رجوع به همین مدخل شود. - ماء منی . (ناظم الاطباء). - ماء ذکر ؛ منی . (ناظم الاطباء). ◄ آب میوه جات . (ناظم الاطباء). ◄ تازگی . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ماءالوجه و ماءالشباب و غیرهما، یعنی رونق و نضارت آنها. (از اقرب الموارد). رونق و صفای روی . ◄ تابانی شمشیر. ◄ عرق مقطر. (ناظم الاطباء).
ماء. (ع ص ) رجل ماء؛ ای کثیر ماءالقلب . (از منتهی الارب ). مرد رقیق القلب . (ناظم الاطباء).