ماتم داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ماتم داشتن . [ ت َ ت َ ] (مص مرکب ) سوکواری کردن . عزاداری کردن : امیر ماتم داشتن بسیجید. (تاریخ بیهقی ). ماتم پسر سخت نیکو بداشت و هر خردمند که این بشنید بپسندید. (تاریخ بیهقی ). ماتم روزگار داشته ام که دگر چون تو روزگار نداشت . مسعودسعد. ترا به محنت مسعودسعد عمر گذشت بدار ماتم دولت که نیست جای مزاح . مسعودسعد. عادت عشاق چیست مجلس غم داشتن حلقه ٔ شیون زدن ماتم هم داشتن . عرفی (از آنندراج ).