ماتمی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ماتمی . [ ت َ ] (ص نسبی ) عزادار. سوکوار. مصیبت زده . ماتم زده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ماتم دیده . (آنندراج ) : تا خوی ابر گلرخ تو کرده شبنمی شبنم شده ست سوخته چون اشک ماتمی . رودکی . جهان چیست ماتم سرایی درو نشسته دو سه ماتمی روبرو. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ آنکه در محفل عزا حاضر آمده است . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ سیاه پوش . (ناظم الاطباء).