ماجرا کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ماجرا کردن . [ ج َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) از عالم درد دل کردن، بمعنی اظهار درد دل کردن و جنجال نمودن . (از آنندراج ). قصه کردن . بیان حال کردن : خوش آن زمان که دگر سوی بینی و شنوی چو من بگریه ٔ خون ماجرای خویش کنم . امیرخسرو (از آنندراج ). ◄ گفتگو کردن . مباحثه کردن . مکابره کردن : مجدالدین بازنش ماجرائی می کرد؛ زنش بغایت پیر و بد شکل بود؛ گفت خواجه کدخدائی چنین نکنند که تو می کنی . (عبید زاکانی ). ای آنکه با شکسته دلان ماجرا کنی ما از توایم اگر بکشی ور رها کنی . مسیح کاشی (از آنندراج ). و رجوع به ماجرا شود.