ماج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ماج . [ ماج ج ] (ع ص ) آن که پیوسته از دهانش لعاب روان باشد از پیری و کلانسالی، و حبس آن نتواند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). آنکه آب از دهنش می رود از پیری . (مهذب الاسماء). - احمق ماج ؛ مرد احمق و گولی که آب دهان وی روان باشد. (ناظم الاطباء). ◄ ناقه ٔ کلان سال . (منتهی الارب ).
ماج . (اِ) بمعنی ماه باشد، چه در فارسی جیم و ها بهم تبدیل می یابد، و عربان قمر خوانند. (برهان ). بمعنی ماه است و در پارسی جیم با ها تبدیل می یابد چنانکه ناگاه را ناگاج گویند. (آنندراج ) (انجمن آرا). ماه . (غیاث ). لغتی است در ماه . (حاشیه ٔ برهان چ معین ) : چو تو شاه ننشست بر تخت عاج فروغ از تو گیرد همه مهر و ماج . فردوسی . ◄ بمعنی راوی و روایت کننده هم هست . (برهان ). بمعنی راوی مطلق آمده است . (آنندراج ) (انجمن آرا) .
ماج . (اِخ ) نام راوی رودکی شاعر بوده است . (برهان ). نام راوی رودکی و آنرا مج نیز گویند. (انجمن آرا). و رجوع به مج شود.