ماشوره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ماشوره . [ رَ/ رِ ] (اِ) نی کوچکی را گویند که جولاهگان ریسمان برآن پیچند از برای بافتن . (برهان ) (از ناظم الاطباء).نی پاره ٔ کوچک میان تهی که جولاهگان دارند و ریسمانی بر آن پیچیده در ماکو نهند و جامه ببافند. (آنندراج ). نی میان تهی که جولا ریسمان بر آن پیچد و در میان ماکو نهد و به تازی منسج گویند. (فرهنگ رشیدی ). ماسوره . کردی، مسیره (نای، رشته ٔ آب ). ترکی، ماسور، مآسوره . ماصوره، ماصره، مصره ارمنی، مسو . در اراک (سلطان آباد)، ماسوره، آلتی که در آن قرقره ٔ نخ را جای دهند و جولاهان در بافتن آن بکار برند و نیزآلتی است در چرخ خیاطی که قرقره ٔ کوچک فلزی چرخ خیاطی در جوف آن و در قسمت زیر سوزن چرخ خیاطی جای دهند و نخ قرقره را به وسیله ٔ سوزن بیرون می آورند. (حاشیه ٔ برهان چ معین ). قصبه . زغوته . زاغوته . وشیعه . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : به دفه ٔ جد و ماشوره و کلابه ٔ چرخ به آبگیر و به مشتوت و میخ کوب و طناب . خاقانی . پرمغز بود خدنگ دلخواه ماشوره بود همه تهی گاه . امیرخسرو. صنمة، ماشوره ٔ پر و هر قدر از آن که میان کاواک باشد. (منتهی الارب ). و رجوع به ماسوره شود. ◄ نیی که یک سر آن را در دهان و سر دیگر در آب نهند و بمکند. (برهان ) (ناظم الاطباء). نی . قصب و توسعاً هرچیزی بلند میان کاواک که از فلز یا شیشه و بلور کنند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : زن قدری زهر در ماشوره نهاد و یک جانب در اسافل برنا و دیگر سر در دهان گرفت . (کلیله، یادداشت ایضاً).و رجوع به ماسوره شود. - ماشوره ٔ سیم ؛ ماشوره ای که از نقره کرده باشند. - ◄ کنایه از انگشت معشوق است : وز سر انگشت نگارینش گوئی که مگر غالیه دارد شوریده به ماشوره ٔ سیم . معروفی . و رجوع به ترکیب «ماسوره ٔ سیم » ذیل ماسوره شود. - ماشوره ٔ عاج ؛ ماشوره ای که از عاج کرده باشند : ده انگشتش چو ده ماشوره ٔ عاج به سر برهر یکی را فندقی تاج . (ویس و رامین ) - ◄ کنایه از گردن معشوق باشد. (برهان ). کنایه از گردن سفید معشوق . (فرهنگ فارسی معین ). گردن معشوق . (ناظم الاطباء). ◄ مطلق لوله را هم می گویند. (برهان ) (از آنندراج ) (از انجمن آرا). لوله و لیسپنه . (ناظم الاطباء). و رجوع به ماسوره شود. ◄ ریسمان خامی را نیز گویند که بر دوک پیچیده شود. (برهان ) (از ناظم الاطباء). به معنی ریسمان خام که بر دوک پیچیده می شود و به هندی آن را پندیا گویند. (غیاث ). و رجوع به ماسوره شود. ◄ نوعی از بازی هم هست . (برهان ). نوعی از بازی . (ناظم الاطباء). ◄ فرهنگستان ایران این کلمه را معادل «شوم » فرانسوی انتخاب کرده و آرد: ساقه هایی از رستنی ها که میان آنها تهی است مانند ساقه ٔ گندم و نی . (واژه های نو فرهنگستان ایران، ص ١٣١). (اصطلاح گیاه شناسی ) ساقه هایی را گویند که میان تهی می باشند (مانند ساقه ٔ نباتات تیره ٔ غلات و خیزران ). در این ساقه ها جدار و صفحات عرضی به محاذات گره های آن قرار گرفته و کم و بیش حفره ٔ داخلی آنها را به حجرات استوانه ای تقسیم می نماید. ماسوره . سوفار. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ (ص ) هر چیز بهم درآمیخته باشد.(برهان ). هر چیز در هم آمیخته شده . (ناظم الاطباء). ماشور. ماسور. و رجوع به ماشور و ماسور شود.