مالیده آمدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مالیده آمدن . [دَ / دِ م َ دَ ] (مص مرکب ) مالیده شدن . گوشمال یافتن . تنبیه و مجازات شدن : تا آن قوم را که چنان نافرمانی کنند و بر رأی خداوند خویش اعتراض نمایند مالیده آید و به راه راست بداشته آید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٨٨). و رجوع به مالیدن و مالیده شود.