مانع شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مانع شدن . [ ن ِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) جلوگیری کردن . منع کردن . بازداشتن : هیچ چیز که مانع شود در رفتن راه نبود. (سفرنامه ٔ ناصرخسرو). بزرگانی که مانع می شوند ارباب حاجت را به چوب از آستان خویش می رانند دولت را. صائب .
فرهنگ طیفی واژهدان
ممانعت کردن، سنگ انداختن، مداخله کردن، چوب لای چرخ کسی یا کاری گذاشتن، آچمز کردن، گیر دادن، پیله کردن مسدود کردن، مانع فراهم کردن، بستن، درمیان واقع شدن، تعدی کردن، چسبیدن حصاربستن، دیوار کشیدن، حلقه زدن، احاطه کردن آرزوی کسی (چیزی) را بهدل کسی گذاشتن بهانه آوردن، اشکال تراشیدن اثبات شدن بریدن وادار به عقبنشینی کردن
واژگان فارسی سره واژهدان
جلوگیری کردن، جلو گرفتن، پنامیدن، بازداشتن