مانند کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مانند کردن . [ ن َن ْ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تشبیه . (دهار) (زوزنی ) (ترجمان القرآن ). تشبیه کردن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : حجاج او را گفت با یزیدبن معاویه بیعت نکردی و خود را به حسین علی و عبداﷲبن عمر مانند کردی . (بلعمی ). دست رادش را به دریا کی توان مانند کرد که همی دریا به پیش دست او فرغر شود. فرخی . هرکه او را به تو مانند کند هیچکس است بازنشناسد گوینده بهی از بتری . فرخی . کف او را نتوان کردن مانند به ابر دل او را نتوان کردن مانند به یم . فرخی . پس من دنیا را بدان چاه پرآفت و مخافت مانند کردم . (کلیله و دمنه چ مینوی ص ٥٧). اژدها را به مرجعی مانند کردم که به هیچ تأویل از آن چاره نتوان کرد. (کلیله و دمنه ). علما پادشاه را با کوه مانند کنند. (کلیله و دمنه ). به چه مانند کنم در همه آفاق ترا کانچه در وهم من آید تو از آن خوبتری . سعدی .