مانند
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مانند. [ ن َن ْ ] (ص، اِ) مثل و شبیه و نظیر و شبه . (ناظم الاطباء). همانند. ماننده . همتا. شبیه . مشابه . مثل . مماثل . مشاکل . نِدّ. نَدید. نظیر. قِرن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). این کلمه اگر پس از اسم (مشبه به ) آید بدون اضافه استعمال شود: سرومانند. واگر پیش از اسم آید بصورت اضافه استعمال گردد: روی یار مانند ماه است . (فرهنگ فارسی معین ) : انگشت بر رویش مانند بلور است پولاد بر گردن او همچون لاد است . ابوطاهرخسروانی . ای همچو پک پلید و چنو دیده ها برون مانند آن کسی که مر او را کنی خبک . دقیقی . کار دیوان وزارت بر آن جمله بود که کسی مانند آن یاد نداشت . (تاریخ بیهقی ). قوت پیغمبران معجزات آمد یعنی چیزها که خلق از آوردن مانند آن عاجز آیند. (تاریخ بیهقی ). بر طاعت مطیع همی خندد مانند نیستت بجز از مانی . ناصرخسرو. بباید دانست که غم و هم دو حال است بر خلاف یکدیگر از وجهی، ومانند یکدیگر از وجهی . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). نه دولت است و چو دولت ندانمش مانند نه ایزد است و چو ایزد ندانمش همتا. امیرمعزی . که مانند آن بر خاطر اهل روزگار نتواند گذشت . (کلیله و دمنه ). و اگر نادانی این اشارت را که باز نموده شده است بر هزل حمل کند مانند کوری بود که احولی را سرزنش کند. (کلیله و دمنه ). چرا شد پدر هفت و مادر چهار چگونه سه فرزند شد آشکار چو این هر سه هم زین پدر مادرند چرا نه بمانند یکدیگرند. امیرخسرو (از آنندراج ). - در مانند ؛ مثلاً. در مثل . فی المثل . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : صورت و وصف و عین درمانند آن رحم این مشیمه آن فرزند. سنایی (یادداشت ایضاً). ◄ ادات تشبیه است . (مقدمه ٔ برهان ص یه ). حرف تشبیه . (غیاث ). ماننده . بمانند. بماننده . (آنندراج ). چون . همچون . بسان . سان . بکردار. کردار. آسا. وار.گون . گونه . فش . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). این کلمه با متمم خود (مشبه به ) در جمله قید واقع شود : اندام دشمنان تو از تیر ناوکی مانند سوک خوشه ٔ جو باد آژده . شاکر بخاری . آن سگ ملعون برفت این سند را از خویشتن تخم را مانند پاشنگ ایدرش بر جای ماند. منجیک (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ز جیحون گذر کرد مانند باد وزان آگهی شد بر کیقباد. فردوسی . ز پشتش جهان پهلوان و ردان بیایند مانند شیر ژیان . فردوسی . بیامد به درگاه افراسیاب جهان دیده مانند دریای آب . فردوسی . فرامرز را دید مانند کوه همه لشکر از جنگ گشته ستوه . فردوسی . - بمانند ؛ شبیه . نظیر : سیاوش چنان شد که اندر جهان بمانند او کس نبود از مهان . فردوسی . - مانند سنگ بستن ؛ کنایه از محکم بستن باشد. (فرهنگ رشیدی ) (آنندراج ). ◄ از قبیل : پستانداران جانورانی هستند مانند سگ، گربه و غیره . (فرهنگ فارسی معین ).