مانوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مانوی . [ ن َ وی ] (ص نسبی ) منسوب به مانی . (ناظم الاطباء). در نسبت به مانی، منانی گویند و قیاس مانوی است چنانکه در نسبت به حران حرنانی گویند و قیاس حرانی است . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : سرایهایش چو ارتنگ مانوی پرنقش بهارهاش چو دیبای خسروی بنگار. فرخی . باغی نهاده هم بر او با چهار بخش پرنقش و پرنگار چو ارتنگ مانوی . فرخی . ◄ کسی که پیرو مانی نقاش باشد. (ناظم الاطباء). پیرو آیین مانی . ج، مانویان و مانویون . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : و اندر سمرقند جایگاه مانویان است و ایشان را نغوشاک خوانند. (حدود العالم ). به بت پرستی بر مانوی ملامت نیست اگرچه صورت او صورتی است در ار تنگ . فرخی . بس نپاید تا به روشن روی و موی تیره گون مانوی را حجت آهرمن و یزدان کند. عنصری (یادداشت به خطمرحوم دهخدا). حدیث رقعه ٔ توزیع بر تو عرضه کنم چنانکه عرضه کند دین به مانوی منوی . منوچهری . وز فلسفی و مانوی و صابی و دهری درخواستم این حجت و پرسیدم بی مر. ناصرخسرو. و رجوع به مانی و مانویه شود.
مانوی . (اِخ ) نام شهری است به روم . (از فهرست ولف ) : وزان شارسان سوی مانوی راند که آن را جهاندیده مینوی خواند. فردوسی .