ماه چهره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ماه چهره . [ چ ِ رَ / رِ ] (ص مرکب ) ماه چهر : سوی دختر اردوان شد ز راه دوان ماه چهره بشد نزد شاه . فردوسی . هیون ازبر ماه چهره براند بزد دست و چنگش به خون برفشاند. فردوسی . تن ماه چهره گرانی گرفت روان زاد سروش نوانی گرفت . اسدی . چونکه ماهان به ماه درپیچید ماه چهره ز شرم سرپیچید. نظامی . و رجوع به ماده ٔ قبل شود.