ماهتاب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ماهتاب . (اِ مرکب ) پرتو ماه راگویند. (برهان ) (از غیاث ). به قلب اضافت، پرتو ماه .مهتاب . گرد، نسخه، پنبه، چادر، یاسمن، پرنیان، صندل، شیر از تشبیهات اوست و با لقظ افتادن و ریختن مستعمل . (از آنندراج ). نور ماه . فروغ ماه . شعاع قمر. فَخت . قمراء. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : چون شب آید برود خورشیداز محضر ما ماهتاب آید و در خسبد در بستر ما. منوچهری . می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه بسیار بتابد و نیابد ما را. خیام . وانچه دیگر کسان ترا گویند ماهتاب است و قصه ٔ بیرم . مسعودسعد. ز پرنیان عذار چو آفتاب تو، ماه همان کشید که توزی زماهتاب کشید . شرف الدین شفروه . کمال ذات شریفش زشرح مستغنی است به ماهتاب چه حاجت شب تجلی را. ظهیر فاریابی . نقب زدم برلبت روی تو رسوام کردم کافت نقاب هست صبحدم و ماهتاب . خاقانی . خاطرم را که کرم شب تاب است خادم ماهتاب دیدستند. خاقانی . خواهم که مست باشی در ماهتاب خفته من بر رخت فشانم از چشم خود گلابی . عطار. ماهتابی بود بس عالم فروز شب شده از پرتو آن همچو روز. عطار. شمعی به میان ما برافروز یا شمع مکن که ماهتاب است . سعدی (کلیات چ مصفا ص ٣٦٤). در خواب اگر ببینی ای مدعی شب ما زود آن قصب که داری بر ماهتاب افتد. اوحدی . دریای چرخ نیل نگر در تلاطم است هر سو فکنده است کف از جوش ماهتاب . فتوت (از آنندراج ). - ماهتاب به گز پیمودن ؛ کنایه از کار محال کردن و حرکت لغو و بی فایده . (غیاث )(آنندراج ). نظیر: آب به غربال پیمودن : در قیاس کمال اوست چنان که به گز ماهتاب پیمایی . امیدی . و رجوع به ترکیب بعد شود. - ماهتاب پیمودن ؛ ماهتاب به گز پیمودن . رجوع به ترکیب قبل شود : در میان این همه سختی و تب باد پیمایم همه یا ماهتاب . عطار. از غیرت روی همچو خورشید تو، ماه دیری است که ماهتاب می پیماید. عطار. - ماهتاب و کتان ؛ گویند ماه کتان را بسوزد و شعرا این تعبیر را بسیار به کار برند. (امثال و حکم ج ٣ ص ١٣٩٤). - امثال : ماهتاب نرخ کرباس یا (ماست ) را میشکند ؛ یعنی چیزی خوب که بازار بدی را کاسد کند ولی تناسب کرباس یا ماست را با مهتاب ندانستم . (امثال و حکم ج ٣ ص ١٣٩٤). ◄ ماه را نیز گفته اند همچو آفتاب . (برهان ). ماه . (غیاث ). بمعنی ماه مجاز است . (آنندراج ).قمر و ماه . (ناظم الاطباء) : بپرسیدش تا خدای تبارک و تعالی این آفتاب و ماهتاب و این ستارگان را از چه چیز آفریده است و عاقبت کجا باز بردشان و چون فرو روند مستقر ایشان کجا بود و چگونه باز برآیند. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). و این جهان تاریک آفریده بود، اگرآفتاب و ماهتاب را نیافریدی هیچ روشنایی نبودی .(ترجمه ٔ طبری بلعمی ). چنانکه توانی اندیشیدن آفتابهای بسیار و ماهتابهای بسیار. (دانشنامه ). اجتماع، گرد آمدن آفتاب و ماهتاب بود به آخر ماه . (التفهیم ). چل گز سرشک خون ز برخاک برگذشت لابل چهل قدم زبر ماهتاب شد. خاقانی . آسمانی بس بلند و با ضیا آفتاب و ماهتاب و صد سها. مولوی . گر کند کرباس پانصد گز شتاب ساحرانه او ز نور ماهتاب . مولوی . بر مثال نور ماهتاب که به ظهور او بعضی از اجزای ظلمت منتفی می شود و اکثر همچنان باقی ماند. (مصباح الهدایه چ همایی ص ٢١). ز ماه خانگی آن را که دیده روشن نیست جلای دیده ز گلگشت ماهتاب خوش است . صائب (از آنندراج ). ◄ روی معشوق . ◄ نوعی از آتش بازی . ◄ دم زدگی حیوان زنده چنانکه گویند ماهتاب افگند؛ یعنی دم زد و نفس کشید. (ناظم الاطباء).