ماهر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ماهر. [ هَِ ] (ع ص ) استادکار در کار خویشتن . (مهذب الاسماء). استاد. (دهار). استاد هر فن . ج، مَهَرَة. (منتهی الارب ) (آنندراج ). مرد حاذق و دانای در کار. (ناظم الاطباء). حاذق در هرکار. ج، مَهَرَة. (از اقرب الموارد). استادکار. (غیاث ). کارکشته . زبردست . ورزیده در کار. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : یکی اعراض و آن دیگر جواهر چنین گفتنداستادان ماهر. ناصرخسرو. برنگین ملک مهر از نقش توقیعات اوست مهر او دارد هر آن کاندر کفایت ماهر است . امیر معزی . ای مقتدای دین هدی طاهر وی در فنون فضل و هنر ماهر. سوزنی . در الهی آنچه تصدیقش کند عقل سلیم گر تو تصدیقش کنی در شرح و بسطش ماهرم . انوری . و شاعر ماهر بمجرد طبعراست بر متشابهات آن واقف نتواند شد. (المعجم چ دانشگاه، ص ٢٥). تا چنین سر در جهان ظاهر شود مقبل اندر جستجو ماهر شود. مولوی . ◄ زیرک . (دستوراللغة). زیرک و رسا در هر امر. (منتهی الارب ) (آنندراج ). زیرک و دانا و هوشیار و کارآزموده و با فراست . (ناظم الاطباء). ◄ نیک شناور. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). شناگر زبردست و در لسان گوید: حاذق در هر کار و بیشتر شناگر زبردست را بدان وصف کنند. (از اقرب الموارد).
ماهر. [ هَِ ] (اِ) به لغت زند و پازند به معنی فردا باشد که به عربی غد گویند. (برهان ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). هزوارش، ماهر . پهلوی، فرتاک (فردا). (حاشیه ٔ برهان چ معین ).