ماهوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ماهوی . [ هَُ وی ] (ع ص نسبی ) در لغت به معنی امر مربوط به اساس و ریشه و ذات هرچیز و هرکار را گویند مثلاً بحث ماهوی یعنی بحث مربوط به اصل کار نه فروع آن . (ترمینولوژی حقوق تألیف جعفری لنگرودی ). - دادگاه ماهوی ؛ (اصطلاح حقوقی ) در مقابل فرجام (دیوان کشور) به کار رفته است و شامل مرحله ٔ نخستین و پژوهش می باشد. (ترمینولوژی حقوق، تألیف جعفری لنگرودی ). و رجوع به ماهیت شود. - رسیدگی ماهوی ؛ در مقابل رسیدگی فرجامی به کار رود و شامل رسیدگیهای دادگاه نخستین و پژوهش است . - ◄ قسمتی از رسیدگی دادگاههای ماهوی که موجب فصل خصومت بطور مستقیم (کلاً یا بعضاً) می باشد. (ترمینولوژی حقوق، تألیف جعفری لنگرودی ).
ماهوی . (اِخ ) مرزبان مرو معاصر یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی . هنگامی که یزدگرد از سپاه عرب شکست خورد به سوی او رفت و از وی یاری خواست ولی او نسبت به یزدگرد خیانت ورزید : پیاده شد از اسب ماهوی زود بدان کهتری بندگیها فزود. (شاهنامه چ بروخیم ج ٩ ص ٢٩٩٠). فرخزادچون روی ماهوی دید سراسر سپاهش رده برکشید. (شاهنامه ایضاً). بدو گفت ماهوی کای پهلوان مرا شاه چشم است و روشن روان . (شاهنامه ایضاً ص ٢٩٩١). چو ماهوی بدبخت خود کامه شد ازو نزد بیژن یکی نامه شد. (شاهنامه ایضاً). و رجوع به ماهو و ماهوی سوری و ماهویه و مجمل التواریخ و القصص ص ٨٤ و ٢٨٤ شود.