مایل شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مایل شدن . [ ی ِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) کیپانیدن . (ناظم الاطباء). رغبت کردن . میل کردن : به غیر او مایل نمی شوم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١٥). ◄ کج گردیدن . خمیده شدن : در عین گوشه گیری بودم چو چشم مستت و اکنون شدم به مستان چون ابروی تو مایل . حافظ. مایل شدن از چیزی، منحرف شدن از تعادلی که قبلاً وجود داشت، همسطحی با آن چیز را از دست دادن : چنان دو کفه ٔ سیمین ترازو که این کفه شود زان کفه مایل . منوچهری .