مایل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مایل . [ ی ِ ] (ع ص ) مائل . برگردنده از راه . (ناظم الاطباء). ترک کننده و برگردنده ازراه . (از اقرب الموارد). خم شونده از راه . (از منتهی الارب ) : و هرکه را از سنن عقیده و صوب مذهب خود مایل و منحرف بینند به غی و ضلالت نسبت کنند. (مصباح الهدایه چ همایی ص ١٤). و رجوع به میل شود. ◄ جورکننده . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و رجوع به میل شود. ◄ برگردنده و خمنده . ج، مالة و مُیَّل . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ورجوع به میل شود. ◄ عدول کننده . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ خرامنده و تبخترکننده . (ناظم الاطباء). خرامان . چمان : که من به حسن تو ماهی ندیده ام طالع که من به قد تو سروی ندیده ام مایل . سعدی (دیوان چ مصفا ص ٧١٠). و رجوع به مائلات شود. ◄ راغب و میل کننده و شایق و آرزومند. (ناظم الاطباء). گراینده به چیزی و با لفظ شدن و گشتن و آمدن و افتادن مستعمل است . (از آنندراج ) : دلت گر به راه خطا مایل است ترا دشمن اندر جهان خود دل است . فردوسی . مال چنه ست و زمانه دام جهان است ای همه ساله به دام برچنه مایل . ناصرخسرو. به دستگیری افتادگان و محتاجان چنانکه دوست به دیدار دوستان مایل . سعدی . میل گردون سوی قصر تست و مه رای تو جست طبعهر جزوی که هست آخرسوی کل مایل است . کاتبی . خری چند مایل به جلهای رنگین ددی چند راغب به آفت رسانی . وحشی (دیوان چ نخعی ص ٢٦٩). - مایل بودن به رنگی ؛ به آن رنگ زدن . سبز مایل به سیاهی . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). نزدیک بودن به آن رنگ : پوست ساق او [ ماهی زهرج ] مایل به زردی و با اندک حدت . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). ◄ کج و خمیده . (ناظم الاطباء). ◄ (اِ) نام جزء اعظم فلک قمر که در آن حامل مرکوزاست و در حامل تدویر و در تدویر قمر. (ناظم الاطباء).
مایل . [ ی ِ ] (اِخ ) قلیج خان بیک از ایماق کراملو طایفه ٔ شاملو و معاصر شاه عباس بود و از جانب او داروغگی ری را داشت و به جهت حسن سلوکش وی را شیخ الاسلام حکام گفته اند. او راست : نسیم صبح بر مجروح نیش است حریر جامه بر بیمار بار است گهر در چشم محنت دیده سنگ است سمن در پای ره گم کرده خار است . (از آتشکده ٔ آذر چ سیدجعفر شهیدی ص ٢١).