مایه گرفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مایه گرفتن . [ ی َ / ی ِ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) سرمایه ساختن . اساس قرار دادن . وسیله ساختن : هر آنکه بر طلب مال، عمر مایه گرفت چو روزگار برآمد نه مایه ماند ونه سود. ناصرخسرو. ◄ نیرو گرفتن . استعداد یافتن . آرایش یافتن : مگر که باغ زنیسان چو ملک مایه گرفت ز طبع و خاطر خورشید خسرو ایران . مسعودسعد. - مایه گرفتن ابر ؛ اشباع شدن آن . بارور شدن ابر : گذشته بابنه آنجا که مایه گیرد ابر رسیده با سپه آنجا که ره نیابد باد. فرخی . ◄ نان برای کسی پختن . از کسی شکوه و شکایت کردن و مقدمات تنبیه و گرفتاری او را فراهم آوردن . (فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمال زاده ). در غیبت کسی او را در نزد دیگری منفور و مکروه ساختن . سعایت و چغلی کسی کردن . کسی را نزد دیگری مقصر و گناهکار نمودن در غیبت او. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به مایه آمدن شود.