مباح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مباح . [ م ُ ] (ع ص ) (از «ب وح ») روا و جائز، خلاف محظور. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). حلال داشته شده و جایز داشته شده . (غیاث ). مباحات جمع آن . (آنندراج ). حلال کرده شده . مجاز و شایان و... مشروع . (از ناظم الاطباء). حلال داشته شده . جایز دانسته . روا. حِل ّ. حلال . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : می ِ جوشیده حلال است سوی ِ صاحب رأی شافعی گوید شطرنج مباح است بباز. ناصرخسرو. ثنا و شکر تو گویم همی بجان و به دل که نیست شکر و ثنا، جز ترا حلال و مباح . مسعودسعد. کتب علم گنج روحانی است سوی عالم مباح بفرستد. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٨٥٥). ◄ (اصطلاح فقهی ) آنچه که متساوی الطرفین باشد. (از تعریفات جرجانی ). بی حکمی است و مقابل مندوب، مکروه، حلال، حرام و واجب است . و امری است که فعل و ترک آن متساوی الطرفین باشد. (فرهنگ علوم دکتر سجادی ). هر کاری که فعل و ترک آن مساوی وبی تفاوت باشد. (ناظم الاطباء). و رجوع به واجب و نفائس الفنون، علم اصول و موافقات شود. - مباح بودن خون کسی ؛ که در ریختن آن دیتی لازم نیاید. که شرعاً کسی در ریختن آن مؤاخذ نباشد : حجت برگرفتند که اگر او را معاونی باشد خون او مباح بود. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١١٩). پیش درویشان بود خونت مباح گر نباشد در میان مالت سبیل . سعدی (گلستان ).