مباد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مباد. [ م َ ] (فعل دعایی و نفرینی ) نفی باد که برای دعا باشد. (غیاث )(آنندراج ). مبادا. کلمه ٔ دعا، یعنی نیست باد و نباد. و خدا نکناد. (ناظم الاطباء). مخفف «مبود» با اضافه ٔ «آ» برای نفرین، قبل از حرف آخر . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : بگفتند این رنج دادی بباد سر نامور پر ز آتش مباد. فردوسی . بدو گفت خسرو جز این خودمباد که کردی تو ای پیر داننده یاد. فردوسی . بدو گفت بیژن که ای بدنژاد که چون تو پرستار کس را مباد. فردوسی . گفت هرگز مباد که من بر ملک برتری جویم و ترا چون بنده ام . (مجمعالتواریخ و القصص ). خراب کرده ٔ هر کس، تو کرده ای آباد مباد هرگز آبادکرده ٔ تو خراب . معزی . بر سر ملک مباد آن ملک فرمانده که خدا را نبود بنده ٔ فرمانبردار. سعدی . یکی گفت کس را زن بد مباد دگر گفت زن در جهان خود مباد. سعدی . مباد آن روز کز درگاه لطفت بدست ناامیدی سر بخاریم . سعدی . گذار بر ظلمات است خضر راهی کو مباد کآتش محرومی آب ما ببرد. حافظ. کلید گنج سعادت قبول اهل دل است مباد آنکه در این نکته شک و ریب کند. حافظ. شاه نشین چشم من تکیه گه خیال تست جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو. حافظ. رجوع به مبادا و باد و بادا و بادی شود.