مبرا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مبرا. [ م ِ ] (ع اِ) چاقو و قلمتراش واستره و تیغ دلاکی و تبر و هر ابزار برنده و تیز. (ناظم الاطباء) (از اشتینگاس ). و رجوع به مِبراة شود.
مبرا. [ م ُ ب َرْرا ] (ع ص ) بیزارشده و دورشده . (غیاث ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) : هر شاه که او ملک تو و ملک تو بیند از ملک مبرا شود از ملک معرا. مسعودسعد (دیوان چ رشید یاسمی ص ٧١). ◄ پاک کرده شده و معاف و آزاد. (ناظم الاطباء). پاک . منزه . بری : پیشت آرم نظم قرآن را شفیع کز همه عیبش مبرا دیده ام . خاقانی . مبرا حکمش از زودی و دیری منزه دانش از بالا و زیری . خاقانی . هم او از این حوالت مبرا است و هم من از تهمت معرا. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٤٣٣). بار خدایا مهیمنی و مقدر وز همه عیبی مقدسی و مبرا. سعدی . ای معرا اصل عالی گوهرت از حرص و آز وی مبرا ذات میمون اخترت از زرق و ریو. حافظ. آن که از جفت مبراست خداست . جامی .
مبرا. [ م َ ] (ع اِ) محل قط قلم . (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ).