مبصر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مبصر. [ م َ ص َ ] (ع اِ) حجت . (منتهی الارب ) (آنندراج ). حجت . دلیل واضح . (از اقرب الموارد). حجت و حجت واضح و آشکار. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ).
مبصر. [ م ُ ص ِ ] (ع ص ) بیننده و بابصیرت و هوشیار. (ناظم الاطباء). ◄ متوسط از جامه و از گویایی و رفتار. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از محیطالمحیط). ◄ (در تداول این عصر) خلیفه ٔ مواظب اطاق درس و آداب شاگردان . (یادداشت دهخدا). مراقب . شاگردی که از جانب معلم یا مدیر یا ناظم مدرسه برای مراقبت همکلاسان خود تعیین می گردد که او را ارشد کلاس نیز گویند. ◄ آویزنده ٔ پرده و سایبان بر دروازه . (منتهی الارب ) (از محیطالمحیط). ◄ شیری که شکار را از دوردریافته قصد آن نماید. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ قوله تعالی : والنهار مبصراً یعنی دیده میشود در آن هر چیز. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
مبصر. [م ُ ص َ ] (ع ص ) دیده شده . (ناظم الاطباء) : خدای مبدع هرچ آن ترا به وهم و به حس محاط و مدرک و معلوم و مبصر است و مشار. ناصرخسرو. بی نهایت بود بحر، این اختلاف از بصر آمد نه از مبصر رسید. عطار(از فرهنگ فارسی معین ). ◄ تابان ودرخشان و روشن . ج، مبصرات . (ناظم الاطباء).