متجمل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ تَ جَ مِّ) [ ع. ] (اِفا.) زینت یافته، آراسته، صاحب تجمل. ج. متجملین.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ تَ جَ مِّ) [ ع. ] (اِفا.) زینت یافته، آراسته، صاحب تجمل. ج. متجملین.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
متجمل . [ م ُ ت َ ج َم ْ م ِ ] (ع ص ) زینت داده و آراسته . (آنندراج ). باتجمل . (یاد داشت بخط مرحوم دهخدا). آن که می آراید شخص خود را. (ناظم الاطباء). آراسته و صاحب تجمل : چون سلطان محمود او [ فرخی ] را متجمل دید به همان چشم در او نگریست . (چهارمقاله ). ◄ خوشحال و آسوده حال . (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ). ◄ آن که پیه گداخته می خورد. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ). ◄ بر شتر نشسته . (یاد داشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به تجمل شود.