مترتب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مترتب . [ م ُ ت َ رَت ْ ت ِ ] (ع ص ) بر جای ایستنده . (آنندراج ). استوار و ثابت و بر جای ایستاده . (ناظم الاطباء). ◄ برقرار در رتبه ومحل خود. ج، مترتبین . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ نتیجه . حاصل . (فرهنگ فارسی ایضاً). ◄ ترتیب داده شده و مقرر شده . ◄ صادر شده و پدید آمده . (ناظم الاطباء). و رجوع به ترتب شود. - مترتب شدن ؛ حاصل آمدن . بدست آمدن : ... چون مخالفان اضعاف و مضاعف قزلباش بودند، اثری بر سعی و کوشش ایشان مترتب نشد. (عالم آرا، از فرهنگ فارسی معین ). - مترتب گردیدن (گشتن ) ؛ مترتب شدن : بغیر ندامت و پشیمانی فایده ای بر آن مترتب نخواهد گردید. (از مجمل التواریخ گلستانه ).