متعلق
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ تَ عَ لِّ) [ ع. ] (اِفا.)<BR>۱- آویزان، آویزنده.<BR>۲- پیوسته، وابسته.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ تَ عَ لِّ) [ ع. ] (اِفا.) ۱- آویزان، آویزنده. ۲- پیوسته، وابسته.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
متعلق . [ م ُ ت َ ع َل ْ ل ِ ] (ع ص ) درآویزنده به چیزی . (آنندراج ). آویزان . (ناظم الاطباء). ◄ علاقه دارنده و آویزان و آویخته و ملحق شده و پیوند شده و اتصال یافته . (ناظم الاطباء). بازبسته . وابسته : و از هیچ رو فائده رسان را فائده نمیداند و نفع را از هیچ ممر متعلق خواهش نمی سازد. (تاریخ بیهقی ادیب ص ٣٠٩). وبه هیبت و شکوه ایشان آبادانی جهان و تألف اهواء متعلق باشد. (کلیله چ مینوی ص ٤). و کسب ارباب حرفت وامثال و اخوات این معانی به عدل متعلق است . (کلیله و دمنه ). بقاء ذات تو به دوام تناسل، متعلق است . (کلیله و دمنه ). اما طراوت خلافت به جمال انصاف و کمال معدلت بازبسته است و بدان متعلق . (گلستان ). غالب همت ایشان به معظمات امور مملکت متعلق باشد. (گلستان ). عاشق گریختن نتواند ز دست شوق هر جا که میرود متعلق به دامن است . سعدی . ◄ منسوب . قوم و خویش . (ناظم الاطباء). و رجوع به متعلقان شود. - متعلق شدن ؛ منتسب شدن . مربوط شدن : پروانه کیست تا متعلق شود به شمع باری بسوزدش سبحات جلال دوست . سعدی (کلیات چ مصفا ص ٧٨٠). ◄ علاقه دارنده . ◄ به اندک چیز قناعت کننده . (منتهی الارب ). قولهم : لیس المتعلق کالمتأنق، یعنی نیست شکیبا به چیز اندک مانند آن که بخورد هر چه خواهد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء).
متعلق . [ م ُ ت َ ع َل ْ ل َ ] (ع اِ) جائی که در آن چیزی آویزان شده . ◄ علاقه و دلبستگی . (ناظم الاطباء). ◄ (اصطلاح نحو) فعل یا شبه فعلی است که جار و مجرور و ظرف بدان تعلق دارد. (از اقرب الموارد).
متعلق . [ م ُ ت َ ع َل ْ ل َ ] (اِخ ) دهی از دهستان گرمادوز شهرستان اهر است که ١٤٣ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ج ٤ ص ٤٨٤).
مترادف و متضاد واژهدان
متصل، مرتبط منتسب، مربوط خویشاوند، منسوب، وابسته، خویش
واژگان فارسی سره واژهدان
وابسته به، وابسته، پیوسته، از آن